چون دروغ گفتی ک تصادف کردی و دنبال کسی بودی و دروغ گفتی چون رفتی و وانستادی و دروغ گفتی چون فاطی گفت قبل از اونکه من ببینمت رسونده بودیش خونه و اصلا تصادفی درکار نبوده و زنگ من ب تو رو ندیده
دروغ گفتی مثه اون شبی ک رو تراس دزدکی حرف میزدی
دروغ گفتی مثه وقتی با میترا بودی
دروغ گفتی مثه همیشه
اما بدون من چشمامو بستم و حرفتو قبول کردم نه برای تو و نه بخاطر اینکه احمقم
بخاطر اینکه دلم هنوز پیشته
بخاطر اینکه یه بچه داریم ک گناهی نداره
تو به دروغ جون اون بچه رو قسم خوردی و خودتو مدیون کردی ب من و به اون بچه
تو ....
نمیدونم چی باعث شده اینکارا رو بکنی
نمیدونم من تو رابطه م با تو چی کم گذاشتم یا تو دنبال چی هستی توی یه زن دیگه که من ندارمش ... اما ....
حسن این بار اخریه ک حرفتو قبول کردم گرچه از درون داغون شدم ... اما بدون هیچ وقت نمیبخشمت اگه حتی در حد یه نگاه یا یه لبخند یا یه حس ته دلت ب زن دیگه ای داشته باشی ... رابطه و با هم بودن ک اصلا
خودتو داری ب من مدیون میکنی منی ک دورم پره از ادمایی ک دایما مستقیم و غیر مستقیم بهم ابراز علاقه و توجه میکنن اما من هیچکدومشونو سگ حساب نمیکنم چون فکر میکنم تعهدی ک بین ما هست احترام داره
بدون که اصلا راضی نیستم حتی دقیقه ای با کسی باشی یا حسی داشته باشی ب کسی و من ندونم
از این ب بعد هم بیشتر برا جون بچت ارزش قایل باش
برچسب:
نویسنده: سارا فرهادی