وقتی داشتم برا اخرین بار در و پنجره هاشو تمیز میکردم بغض کردم و دلم گرفت
نه برای از دست دادنه خونه ای ک شاید دراینده بتونیم بخریمش یا نتونیم
نه برای رفتن از خونه ای ک اصلا دلم نمیخاست توش بمونم بیشتر از این
فقط و فقط برای اون روزی بغض کردم که با هزار امید و ارزو اومدم توی ابن خونه و تمیزش کردم تا بیایم اینجا از مشد
تو اون روز منو ندیدی اما میتونی از پریسا بپرسی که چطور و با چه ذوقی کار میکردم که چقد از ارزوهام و از حرفای تو ک بهشون امید بسته بودم بهش گفتم ... که چقد خوشحال بودم که به نقطه صفر رسیدیم و میدونیم فقط بدبختی و بدهی نداریم
خوشحال بودم ک حالا یه خونه داریم ک نگران نیستیم سر سال اجاره ش زیاد بشه و نداشته باشیم بدیم یا بگن برو بیرون و باز خانه به دوش باشیم
خوشحال بودم ک هفته بعد قراره مغازه رو واگذار کنی و بیای پیشم و ماه بعد بری سربازی و بعد بیای درستو ادامه بدی و بعد بعد بعد .... هزار تا ارزو ک هیچ کدوم اون شکلی نشد
زندگی تو این خونه سخت تر از اونی ک فکر میکردم شد و حتی رفتنش هم اونجوری ک تو رویاهام بود نشد
بگذریم اینا هم میگذره اما درد داره گذشتنش ...
برچسب:
نویسنده: سارا فرهادی